
زندگي قصه تلخي است
از آغازش بس كه آزرده شدم
چشم به پايان دارم.
ياد ها رفتند و ما هم مي رويم از ياد ها
كي بماند پر كاهي ميان بادها
صدای شکستن قلبت را شنیدم
چه آرام و بی صدا شکست
و تو ...
تو تنها به من لبخند زدی
اکنون دیرگاهی است از آن زمان می گذرد
ولی هنوز ،
زخم نگاه تو بر وجودم التیام نیافت
تازه فهمیدم ،
تو به امروز من خندیده بودی ...

همه برای باریدن باران دعا کردند
اما غافل از اینکه
خدا با دل کودکیست
که چکمه اش سوراخ است !
زندگی قصه ی مرد یخ فروشی است
که از او پرسیدند فروختی ؟
گفت : نخریدند تمام شد.

گاهی حس می کنم تنهایی در تمام سلول های تنم نفوذ کرده و تمام اندامم تنهایی تنفس می کند.
با هر دم هوایی از احوال تنهایی ام را به سینه می کشم و با هر بازدم آهی به در.
زمان این زمان گذرا با آن صدای ریتمیک قدمهایش به رنگ تنهایی من در آمده و من در حصاری از این تنهایی خویشتن را زندانی کرده ام .
زندانی که به دست من و با ریتم تند زمانی که در آنم بنا شده است.
زمانی که تو نیستی و من منتظرم .
منتظر لحظه ای که خود را در امتداد بازوان تو رها کنم .
و دستهای حلقه شده بر شانه هایم را حس کنم .
خود را به تو بسپارم و تنهایی را به فراموشی...
اما تو انچنان قدمهایت را آهسته بر می داری که از زمان تنهایی من همیشه چند گام عقب تری...
تو آنچنان گام برمیداری که ریتم تند لحظه های من صد بار می گذرد و در این گذار صد بار تنها تر می شوم...
اما همچنان منظرم تا اغوشت مرا از تب تند و هزیان بر انگیز این لحظه ها رها کند
منتظرم و این انتظار شیرین ... راه رهایی من است ...
رها خواهم شد ...
رها خواهم شد ...
درست همین جا در امتداد بازوان تو و روی مدار لبانت ... رها خواهم شد ...
خدا اگر بيايد مهماني به خانه من
مي دانم دلم جوانه مي زند از زير تنهايي ام
خدا اگر بيايد ...
خودم کفش هاي قشنگش را جفت مي کنم پشت در
اگر بيايد ...
دستم را مي گذارم زير چانه ، زل مي زنم به نگاهش
راستي يادم بماند بپرسم " تو " کجاست
همان " تو " يي که همه دوستش دارند !
خدا حتما مي داند
کاش خدا آنقدر بماند که دلم بعد از جوانه اش ميوه هم بدهد
يک دانه سيب , يک دانه انار
هر دويش را مي دهم به خدا
نه ...
سيب مال خدا ... انار مال من و " تو "
دانه دانه اش مي کنم
يک دانه من ... يک دانه " تو " ...
دانه آخرش هم مال " تو "

کوله پشتم را بستم
که سحرگاهان
وعده دارم با خود خورشید ...
.jpg)
يادت نرود
دستهایت را برایم بفرست
و دستمالی سفید و خیس
می دانم با رفتن تو
دوباره تب خواهم کرد
گفتم برمی گردی
باور نکردی
و اضطراب را از گوشه لبانم چیدی
و من چه سردم بود
با آنکه اصلا باد نمی آمد
راستی چرا سوت قطار را نشنیدم؟!
با آنکه به رنگ چشمانم بود.
وقتی گم می شدی
چون کودکی من در باد.
دیریست از این ریل های متروک
دست و سلام و بوسه ای نمی گذرد
و تو هنوز دستهایت را برایم نفرستاده ای
و دستهای من در امتداد خطوطی موازی
می دود و ذوب می شود
و می دانم
بعد از این شعر
دوباره تب خواهم کرد

به دنیا آمدیم یک روز
تا بسوی رفتن بدویم ...
بدویم تا ته ایمان ... تا ته شک ...
بشناسیم دلیل ساده بودن را
... تو اگر شعر مرا می خوانی ...
...دل من با دل تو ...
راهشان نزدیک است
به همان نزدیکی ... که : سلام
اگر خواستی قدری تامل کن ،
و گرنه ...
که نمیشناسمت
و نمیشناسیم !

عظیم دردی است :
با خویشتن نشستن
و در خویش شکستن ...

بوسه هایت را گم کردم
در هیاهوی باغ
و نگاهت را
در میان باد ...
با دستت يه پروانه ميگيري، ميخواي ببيني زندهست يا نه، اگه دستت رو باز کني فرار ميکنه. اگه محکم نگهش داري ميميره ... دوستي هم مثل همينه
«از دل نوشته های خودم » : شبه های مخوف دزدیدند تمام دست نوشته هایم را و من تنها شدم. این تنهایی غریب می شکند تار تار جوانه زده خوشبختی ام را ! به آن کودک بگوئید بنوازد سوت سوتکش را ... که من سالهاست در حنجره کودکی بی کس لولیده ام ! لبخندم را فروختم به طفلی که زاده شد و از تنگنای این دنیا تا صبح نالید چه صحنه ی سردی است این زندگی پوشالی که موریانه هر سان در آن می خسبد ، و من و تو در فاصله ای دور نوازشش می کنیم ، و در اندام کرختمان که بنگرند زانوهایمان از جوار این همه تهی بودن بر خود می لرزد . چه طملق فاسدی در لای لای لاشه هایمان جوانه زده و هر روز متولد می شود از آن دوستانی جدید. شاید خطم بد بود که آدمک ها نتوانستند بخوانند مویه های ناتمامم را و نبود هیچ لنگه ای برای این پاهای بی کفش ...

گویی این کاروان با من سر لج دارد کاش کسی خنده بفروشد بی گمان خریدارم !
روز شومی است دروازه همه ی خانه ها تعطیل است . کسی نمی فروشد خنده را !
سر در مغازه ها بسته است . سیب ها در جیب آدمک ها گندید و کسی مشتاق را تعارف نکرد به خوردن سیب سرخ .
ناجوانمردانه سرد است . راست گفت آن شاعر غریب (دست ها در گریبان است) ، با کوله بار دلتنگی هایم لنگان لنگان می روم . کسی می خواندم . دستانش را می خواهم بگیرم . می کشم جامه اش را ... اما خالی بود جای این تکیه گاه که نفس ها را به هم بند می زند .
کدام سیب گندیده خورده بود دستش را !
یادگار دی ها و بهمن هاست. کویر قلبم می جوشد برای جرعه ای آب دوستی در تنگنای تنگ سفالی رهگذری که بر حصار جاده قسمت می کند ، نیایشش را با خدا . من مانده ام و این سقف کبود که رنگ باخته از عزای خورشید . تنم را گرم نمی کند بی مهری لبخند سردت .
فرصتی می خواهم تا بشویم دلم را ، دستم را ، پایم را از غبار این دنیا که آدمک هایش همه مسافرند . سفرتان بخیر .
دعا کنید برای این طفل سرگردان که باد راه خانه را از یادش برد !
به تو نامه می نویسم
نامه ای نوشته بر باد
به اسم تو رسیدم
قلمم به گریه افتاد ...

چیست در آن دور دست ها
که مرا این گونه بی تاب ِ رسیدن می کند ؟؟؟؟
ای فرزند آدم
آیا نشنیده ای چقدر تنها خواهی بود ؟
سا عتی؟
روزی؟
ماهی؟
سالی؟
چند هزار سال؟
چند میلیون سال؟
با خودت فکر کن و بیاندیش. هر قدر که قرار است
پس از مرگ با من تنها باشی،
در دنیا با من انس بگیر،
اگر لحظه ای ،لحظه ای و اگر همیشه، همیشه...

من همانم که هستم
آرام و خاموش ، نا فهميدني
تنها و بي قرار ، کمي هم درستکار !؟
من خودم مي دانم که چه لحظه اي غمگينم
و کدامين لحظه شادم .
اما تو نمي داني .
وقتي از بلندي به پائين مي افتم
مي دانم که چگونه به نرمي روي شن ها بيفتم
و همان جا لحظه اي استراحت کنم !؟
من مي دانم که چگونه زير باران بروم
بدون آنکه خيس شوم و سرما بخورم !؟
هنوز هم همانم که هستم
" آرام و نا فهميدني "
راستي
تو مي تواني بخوابي بي آنکه چشمانت راببندي ؟
يا اينکه حر ف بزني بي آنکه صحبت کني ؟
تو بلدي گريه کني بي آنکه از چشمانت اشکي بريزد ؟
يا اينکه بخندي و چهره ات خندان شود ؟
ولي من مي توانم
به چشمانم خيره شو و نگاه کن !
همه را مي بيني .
فقط کمي به چشمهايم خيره شو
من هميشه همانم که بودم
آرام و نا فهميدني !؟

دلم شکسته تر از شيشه هاي شهر شماست
شكسته باد دلي
كه اين چنينمان مي خواست ...

گویند خدا همیشه با ماست
ای غم نکند خدا تو باشی !

عابری خسته
که از کوچه خیال من در گذر است
به چه می اندیشد؟
به دیروز دور
یا فردای مبهم؟
آن قدر غرق افکار خود است
که نمی فهمد در پس
نقاب خیس پنجره
من به او خیره شدم !

همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
آه کنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
ایه هایی همه سیاه سیاه
مدت هاست که دیگر نیستم
و کسی نمی داند ...
خواب می بینم و در عرق های سرد پیکرم مچاله می شوم . برای دل بی قرارم لالایی میخوانم .
ارام نمی گیرد این دل تنهای وامانده . در اغوشش می گیرم تا صبح با هم زار می زنیم ریزریزم مي شویم مثل کاغذ پاره های بی مصرف .
باد هم ما را نمی برد . حس پرواز در تنم رسوب میکند.
مي بینی پیاله ها پر از رنج شده اند . می بینی رنگ باخته ام .
می بینی در بی کسی مست می شوم .ویرانی در ذهن خسته ام لانه می کند .
مستِ نیستی ها . می بینی ....
شايد سخت ترين روزهاي عمرم را مي گذرانم....نمي دانمو وقتي به ياد مي آورم كه چگونه با آن چشم هاي هميشه مستت، قصد شاد كردن مرا داشتي از خود بيزار مي شوم.
كاش باور مي كردي اين هميشه تنها حتي ارزش نگاهت را هم نداشت. تحمل كن ....
همه چيز تمام خواهد شد.
ازاین نوسان بین مستی و خماری می ترسم . از قصه های نو که می آیند زخم کهنه بیدار کنند .
این روزها همه چیز رنگ وحشت به خود گرفته و من پي در پي کابوس می بینم و حرفهایم تکراریست .
بگویم من هم هستم . تو بگو در کدامین گناه فراموش شده ام . من که به اندازه تمام گناه های عالم جواب پس داده ام . خدایا فکر نمی کنی دیگربس است ؟ تو بگو تا کی بنشینم تماشا کنم و بر احساسم یخ بپاشم .
يه نفر كه بارون و بدون چتر دوست داره .
نمي دوني چرا ؟ اما انگار دشمن قسم خورده س واسه ت . اومده اسيرت كنه ...
فكر مي كني اومده كه بي كسيات تموم شه ... بي كس تر ميشي !
خاك خاليه ... خيال مي كني از آسمون اومده ... دلت كه آسمونه رو مي سپري به جادوي نگاش ... حرفاش ... قلبش ...
جادوت مي كنه و ميره ...
ميره و ميره و ميره .
تو مي موني و يه كوه ... يه كوه از خاطره كه رو سينه ت سنگينه ... خاطره هايي كه ساختي / خاطره هايي كه ساخته ...
ميره و همه چي يه شكل ديگه مي شه ...
كوچه هايي كه يه روز با اون ازش سفر كردي ... ياد اون مي اندازدت ...
كوچه هايي كه تا حالا ازش رد نشدي هم .
گريه مي كني .
آسمون ... دريا ... زمين ... آتيش ... آب ... باد ... ستاره ... تو همه چي هست ...
به در و ديوار نگاه مي كني مي بينيش .
تا حالا نمي دونستي نصف مغازه هاي شهر هم اسمشن . هم اسمتن همه ي كوچه ها .
بي كسيت بيخ گلوت و مي گيره ... اما گريه نمي كني ...
چتر هم بر نمي داري ...
با خاطره هم سفر ميشي ... همه ي كوچه ها به احترامت ساكت ميشن ...
بارون گريه مي كنه ... تو هم خيس خيس ميشي ...
اون كه بود ، انقدا خيس نمي شدي ... اصلا سردت نبود ... اما تازه گيا سردت ميشه .
سرت و به طرف آسمون مي گيري ... بارونه كه مي زنه به صورتت ... خاطره ها از گوشه ي چشمات سر مي خورن .
يکبار دستم را از مه پر کردم سپس دستم را باز کردم ، بيا و ببين ، مه به کرمي بدل شده بود . دستم را بستم و دوباره گشودم ، بنگ ، پرنده اي در ميان دستم بود ، باز دستم را بستم و گشودم ، در ميان گودي دستان انساني ايستاده بود ، سيمائي غمگين داشت و به بالا مي نگريست !

ای گمشده ي من!
آيا دوباره باز توانمت شناخت
در اين مه غليظِ دود و ديوار
آيا دوباره دلم را
که در سراچه ي چشمانت به جا گذاشته بودم
باز خواهم يافت؟
آيا تو را خواهم يافت؟

کیستی که من
اینگونه به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم !
کلید خانه ام را
در دستت می گذارم !
نان شادی هایم را
با تو قسمت می کنم !
به کنارت می نشینم
و بر زانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم ... 


![]()
هر کسی قفس خود را به دنبال می کشد
اما کسی که در قفس می ماند و داخل هياهو نمی شود
روشن بينی غريبی نسبت به ديگران دارد :
آن زندگی که آنقدر مرا آزرد !
از چه آغاز کنم ؟
از فغانی ندارد پایان
یا که از واژه تنهایی
من به اندوه تو خود را کشتم
به خدا شاعر این شهر غریب
به تو دلبسته چنین
و تو ای سوختنی
من به دنبال دلی می گشتم
که دلم را به امیدی ابدی بردارد
من به چشمان تو فریاد زنان خندیدم
تو نمی دانستی که به فرمان تو دارم جانی
من در اندوه توام
تو نگاهت به نگاهم دنیاست
سرد و افسون شده با سوزی غمناک
تو به تحصیل حساب
و منم شاعر این شهر غریب
به تو من دلبستم !
به همان لحظه که تنهایی چشمان تو را كاويدم
من به چشمان تو عادت دارم
و به لبخند تو من بیمارم
من به دیدار تو مغشوشم چون ،
من تو را می خواندم
تو مرا می راندی
زندگی می گذرد ،
و من اندوه تو را 
همچنان سبکبارم
همچنان غمگينم ...
تمام جاده ها را پیاده آمدم
بی آنکه منتظرم باشی
خداوندا غرورم را شکستند
پل سبز عبورم را شکستند
چه بی رحمانه در این پاییز و غربت
دل سنگ صبورم را شکستند
كفش تو تنگ است
براي تنهايي بزرگ پاهايم ...

اینجا روحی است
روحی پریش و سرگردان
زخم خورده ، خسته
تنها و سرگردان
اینجا یک روح است
جسمی وجود ندارد
کالبدی در کار نیست
اینجا نه پستانهای برجسته ای است برای لمس
نه لب های شکرینی برای بوسیدن
اینجا فقط یک روح است
روح جنس ندارد
روح جنس ندارد !




دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر نمی یابد از ویرانه ام

در خانه ای که ندارم
دیواری نیست
تا همه چیز برای تو باشد ...
دلتنگی ام را
پا برهنه قدم می زنم
با زمین هم کنار نمی آید
تاول این انگشت ها
کفش تو تنگ است
برای تنهایی کوچک پاهایم !
![]()
تازگي ها خشک شد از بين رفت
ناگهان دل تنگ شد آواره شد
نفس و روحي نمانده ست دگر